ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

حماقتتونصفه کاره نذار

به نظرم نمیشه نیمی احمقانه و نیمی عاقلانه زندگی کرد باید یه منطقی بر تصمیمات زندگی و رفتارات حکمفرما باشه، و البته این لزوما به معنی عقلانیت نیست، چون حماقت هم منطق خودشو داره. بهرحال باید یه بار برای همیشه تصمیم بگیری که عاقل باشی یا نه.(البته این کار برای احمق ها باز نقض غرضه ) چون احمق ها ( احمق شاید بهترین کلمه برای توصیف  کسانی که عاقل نیستن نباشه اما حالا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه) همونطور که گفتم  منطق خاص خودشونو دارن. و از اون پیروی میکنن. مثلا اینکه احتیاط میکنن آینده نگر نباشن، موجه نباشند و...  نه اینکه نشه گاه عاقل و گاه بی‌عقل بود! اما اینجوری خیلی بهت سخت می‌گذره که مثلا تو زمینه درب و داغونی که در اون  تصمیمات غیرعاقلانه اتو گرفتی و در زندگی آشفته روتینی که برای خودت ساختی،  بشینی پندهای حکیمانه رو گوش کنی  و اونا هم درست  و عملی به نظر بیان و یه جوری باشن که انگار در فاصله بین کلمات با نگاه سرزنشگرشون به تو چشم دوخته باشن که: هیچ معلومه چه غلطی داری میکنی!!
 یا مثلا وقتی آدم عاقلی هستی یک دیوانه آنارشیست بیاد و از لذات پنهان و آزادی های نامکشوف نهفته در بی عقلی برات بگه و تو حس کنی این لذتیه که باید قبل از مرگ چشید و بزنی خودتو داغون کنی... و مثلا بشی شیخ صنعا!
  اما این خطر احمق ها رو بیشتر تهدید میکنه، از این جهت که در وضعیت غیرعقلانی اون عقلانیت هم یکی از گزینه های پیش روی اون میتونه باشه. خب حقیقتا این خطر بزرگیه  از این جهت که بهرحال زندگی احمقانه دردسرهای مخصوص به خودشو داره، نا امنی، پادرهوایی، سرزنش شنیدن از این و آن و ... زمانی که نارضایتی از خود هم بهش اضافه بشه دیگه تیر خلاصه برای احمق بیچاره... دیگه اینکه این یه دام واقعیه، دیگه بعدش نمیتونی درست و کامل حماقت کنی، دم غنیمت و باری به هر جهت باشی، یه جور مضحکی میشی، مثل هاردی میشی وقتی لباس لورل رو بپوشه، خودت توش معذبی، شکمت میافته بیرون و آستینات کوتاهه و دکمه هات بسته نمیشه تازه وقتی هم که حس میکنی تو لباسه جا افتادی و کمی احساس رضایت میکنی، در واقع درز پشت لباست جر خورده  و اونا هنوز هم سرزنش بار نگاهت میکنن...