ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

بی آرزو چه میکنی ای دوست...


از این طرف بریم یا اونور؟!
چی بخوریم؟!
کدومو بخریم؟!

اینها سوالاییه که جوابش برای من اکثر اوقات فرقی نمیکنه ست! میل، و علاقه مشخص و یا گاها شدید به چیزی داشتن رو مدتیه حس میکنم از دست دادم، خیلی براش نگران و ناراحتم، حتی گاهی ادای علاقه مند بودن رو درمیارم که پیش خودم بگم نه، خب من به فلان دلیل فلان جا گفتم که برام فرقی نمیکنه اگر نه این من، ببین اینودوست دارم! اما خب خودم که میدونم اداست، بعد فکر کردم این بیمیل شدنم هم شاید چنین پروسه ای داشت! یعنی انقدر خودمو بیعلاقه نشون دادم و که کم کم همانی شدم که نشان میدادم،اینکه چرا اینکارو میکردم هم دلایل خودشو داره، فکر کنم دلیل اصلی اش این بود که نمیتونستم خیلی چیزا رو داشته باشم و هی به خوم گفتم که عاطفه اصلا تو چرا باید اونو بخوای ؟! مگه بدون اون نمیشه، و هی شد و شد...البته یه دلیل دیگه ای هم میتونه داشته باشه احتمالا و اونم تردیده!البته این دو تا ممکنه موازی هم رشد کرده باشن، و یا به تعبیری حتی میتونن یکی باشن! من چون مجبورم انتخاب کنم، و خیلی وقتا برام بالسویه ست چیزایی که از بینشون انتخاب میکنم، همیشه مردد به نظر میام و  مدام آونگم! و هی از خودم میپرسم که واقعا چطور آدما میتونن بین چیزایی که فرقی با هم نمیکنن اینهمه تفاوت قائل بشن و با اطمینان و صدای بلند درباره خوبی یکی و بدی دیگری حرف بزنن در حالیه که کافیه تو فقط کمی به فن بیان مسلط باشی تا بتونی کیفیت و وضعیت اون چیز رو در نظر دیگری تغییر بدی ! خب من هم میخواستم ساده لوح به نظر نیام و واسه همین فریب این تفاوت هارو نخوردم!! اما انگار یه چیزی رو این وسط باهاش از دست دادم و اون ذایقه شخصی ام بود! چجوری بگم! مثل اینکه سوا از اینکه غذا خوبه یا بد تو حس چشایی تو از دست داده باشی،  من این وسط بدون اونکه بفهمم از کیفیت زندگیم کاسته شد!! و اینه که حالا من بی آرزو موندم و  برای اینکه از کمبودها آزار نبینم و احمق به نظر نیام، حماقت کردم و یه آسیب اساسی به خودم زدم و مرکز میل ام رو نابود و یا حدالقل موقتا غیر فعالش کردم. جزئیات زیبای زندگیم بیرنگ شد و تبدیل به آدم خنثی ای شدم که بیشتر حسرتای زندگی رو از دست داده و حالا حسرت یه حسرت مونده رو دل اش!!

البته خوشبختانه فکر میکنم هنوز "کی" ( چه کسی!) برام فرق میکنه!