ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

داستان ما




مامانم همیشه اینو تعریف می‌کنه که: اون شب که دردم گرفت و قرار بود برای به دنیا آوردن تو برم بیمارستان، به بابات خبر دادن که بیا پسرخاله ات تو اراک اعدام شده، شناسایی کنین و تحویل بگیرین، هنوز به نیامده بودی که اون رفت، همه رفتن. واست یه دست لباس نو گذاشته بودم تو یه بقچه دم دست که دردم گرفت حواسم باشه برش دارم، دیگه اونوقت که واسم هوش حواس نمونده بود از داغ و درد. یادم نیست کی بردم بیمارستان، به دنیا که اومدی لخت موندی، تا اینکه پرستارا از اینور اونور یه دست لباس گشاد زشت که به تنت زار میزد پیدا کردن و کردیم تنت. "
بعدها هی تو خنده  و شوخی و  گاهی به طعنه بهم میگفتن که چه پاقدم نحسی داشتی و من هی با خودم فکر میکردم که داستان تولدم و زمانش، لابد معنی خاصی داره و روح عمو عماد (پسرخاله بابا) در من حلول کرده و رسالتی عظیم رو دوشمه!
نوجوانی و بخش هایی از جوانیمو با این تصور گذروندم، یادمه پای گاز بودم و کوکو درست میکردم، 14 یا 15 سالم بود، مامان که تو اشپزخونه نبود انگشتمو فرو میکردم تو روغن داغ ببینم چقد تحمل درد رو دارم و شکنجه هایی که قراره در آینده بکشم. تابستونا تو روستا از بلندیها میپریدم و از درخت بالا می‌رفتم و خلاصه اینکه خودم را چریکی در میدان مبارزه میدیدم. با آغاز دوران بلوغم که دختر بودنم خود را به رخ می‌کشید احساس میکردم وضعیت جدیدم آزار دهنده و دست و پاگیره، با خشم و انزجار سینه های در حال رشدم را محکم با پارچه میبستم  که بدنم صاف و یکدست به نظر بیاد و از ناراحتی پریود شدنم داشتم دق میکردم! گاهی هم مستاصل از پیشگیری  آنچه که در حال وقوع بود افسرده و غمگین همه چیز رو به حال خودش رها میکردم.
اما روحی که گمان میکردم در وجودم خانه کرده مرا به طرف هدفی مشخص پیش میبرد و سازش ناپذیر بود. بعد با خودم میگفتم، خب زنان دیگری هم در این راه بودند و هستند، پس میشه اینجوری هم چریک شد.
جزوه های نیمه پوسیده عمو اسد که از دهه 60 زیر خاک های انبار چوب دفن شده بود رو بیرون کشیدم. حس عجیبم رو توی اون روز هیچوقت یادم نمیره، مطمئن بودم اونها به قصد من اونجا گذاشته شده و کافیه من برش دارم و بازش کنم تا اعجاز کلماتش منو از دخترک چاق و کوتاه جارو به دست تبدیل به یک مبارز ورزیده کلاش به دست بکنه! جزوه ها رو  خوندم و خاطرات رو، تابستون بود. تو حیاط خونه ننه جون زیر درخت گردو نشسته بودم و میخوندم، با وصیت نامه و شکنجه های مهدی رضایی چنان هق‌هقی میکردم که مامان از خواب بعد از ظهرش بیدار شد. مبارزات و شکنجه های جمیله بوپاشا که باز تلخی زنانگی ام  و امید برگذشتن ازش رو همزمان بهم میداد، حتی اگر قرار بود با بطری بهم تجاوز بشه. جمیله زیبا و خوش اندام و خندان، نشسته بر تانک و تکیه داده به اسلحه اش اصلا مستاصل به نظر نمیومد.
منتظر بودم، دقیقا نمیدونم منتظر چی؟ همه چیز در درونم آماده بود، عمو اسد که آزاد شد فکر کردم خودشه ، منتظر اون بودم.خیلی طول نکشید که از بین بچه های فامیل که بعضی هاشون کم و بیش خیالات منو داشتن مورد توجه خاص اش قرار گرفتم و از آن حقیقتا به خودم میبالیدم.
منو دوست داشت، شاید چون بخشی کودکی ام رو در کنارش گذرونده بودم وقتی که پسر بچه دبیرستانی بود و توخونه ما زندگی میکرد. کودکی ای که شیرین ترین و بارزترین خاطراتش کولی گرفتن از عمو اسد و نقاشی کشیدن روی دفتر و کتاباش بود و یا خنده های از ته دلم وقتی روی تشک ابری صورتی دراز میکشید و پاهاشو میداد رو شکمم  دستامو میگرفت و از زمین بلندم میکرد و یا گریه هام پشت در اتاقش وقتی که امتحان داشت و منو راه نمیداد و آخر هم تسلیم میشد...
همون روزها رفت و وقتی برگشت دیگه من 17 سالم بود، باورش نمیشد که باید از اتاق بره بیرون تا من لباسامو عوض کنم. تو تمام اون 13 سال دلهره آورترن کار زندگیم نامه نوشتن برای او بود، سال 67 تازه رفته بودم مدرسه، ازش نامه میآمد روی برگه های با 10 نیم خط و سربرگ مشخصی که یادنم نیس دقیقا چی بود، یه طرفشو اون مینوشت و طرف دیگه رو ما همه با هم باید جواب میدادیم. ما 4 تا و بابا و مامان. مینوشت که دلش برامون تنگ شده و تو همه فصلا مینوشت که منتظر بهاره و دوست داره که من و فاطی رو در آغوش بگیره و ببوسه. و بعد من با اون خطی که هر کلمه اش یک سوم اون خطهای کوتاه رو پر میکرد باید جواب میدادم جوری که جا برای بقیه هم بمونه، آخر هم کار با اشک و کثیف شدن کاغذ و دعوای بابا تموم میشد. تا وقتی که هنوز سمنان بود، (قبل از 67) روزها ی ملاقات جمعه بود، بعد از ظهر! دقیقا ساعت برنامه کوک. و این بدبختی عظیمی بود. از یه طرف دلم پیش برنامه هایی بود که فقط همون یه بار پخش میشد و از طرف دیگه دوست داشتم برم ببینمش مهمتر اینکه گاهی برامون پفک و بیسکوئیت می‌آورد. زندان که میرفتم، تو سال ملاقات  فقط بچه ها میتونستند از یه در کوچیک که پایین فنس های دوگانه که سربازا بینش راه میرفتن، بگذرند. من هم با ترس و کمی هیجان از در اول میگذشتم، سرباز منو میگشت و بعد از در دوم.اون جلوی در منتظر در اغوش کشیدن من بود. انقد محکم بغلم میکرد که دردم میگرفت. سالن ملاقات دالانی با سقف های حجره مانند بود (زندان سمنان قیلا کاروانسرا بود و هنوز هم همون فرم رو حفظ کرده) و نور ضعیفی از سوراخای سقف می‌آومد، یادم نیست که لامپی هم بود یا نه ، اما نیمه تاریک بود. همینجور که منو میبوسید، من با چشمانم دنبال پفک میگشتم. بعد کسان دیگه ای هم میاومدن و بغلم میکردن و میگفتند که دختر کوچولوی قشنگی هستم. منو رو زانوهاش می‌نشوند و با اونور فنسی ها حرف میزد. خوراکی که تموم میشد دوست داشتم برگردم تا به آخر برنامه کودک برسم. بعد یهو غیب شد. رفت و تا سالها بعد، وقتی برگشت دیگه باید از اتاق میرفت بیرون تا من لباسمو عوض کنم.
بعد از آزادی معمولا دور و برش شلوغ بود. و برای من سخت بود نزدیک شدن بهش. تا بلاخره تصمیم گرفتم دوباره براش بنویسم، مثل زمانی که زندان بود و چه کار خوب و خوشایندی بود. برق شادی رو تو چشمانش میدیم بعد از خوندن یادداشتام.
کم کم اون شروع به گفتن کرد، سال 78 بود، خونه قدیمی ننه جون رو توچاشم خراب کرده بود و داشت خونه جدید به جاش میساخت، 15 روز ، روزها با هم کار میکرم و شبا حرف میزدیم تا 3-4 صبح. توی حیاط می‌نشستیم و دستای همو محکم میگرفتیم. اون تعریف کرد همه چیو. گفت و گفت و گفت. با هم گریه کردیم . و وقتی که از شدت گریه اشک و آب بینی ام قاطی میشد با خنده میزد به نوک بینی ام که : دماغو!
 شبهای آخر ماه کامل بود، وقتی از رد خون به جا مانده از ماشین حامل اجساد دوستانش میگفت که در تاریک و روشن صبح به گور دسته جمعی شون میرفتن، و یا از اعصاب کشیده و متشنجشون وقتی در طول شب تیرهای خلاص رو میشمردن. دیگه شکی برام نمونده بود. بهش قول دادم که باهاش میرم.
سال 79 رفتم دانشگاه و روح آرمانخواهم رو هم با خودم بردم. نباید به پسرها توجهی میکردم (نتیجه خودم بود!!) هرچند جذبم می‌کردند، با بقیه زنانگی ام به ناچارو به سختی کنار آمده بودم، امااین داستان دیگه اختیاری بود، مانند سینه هایی نبود که علیرغم میلم رشد کنه و رحمی که با زورگویی خونریزی کنه. مردان را باید نادیده میگرفتم و جنگ اصلی ام با خودم شروع  شد. او هم خطر را حس کرده بود و گوش به زنگ بود که: " عاطفه ام مبادا..." شروع به حرف زدن با بچه ها کردم، و کم کم روابطم گسترده تر شد. خودم را سفت گرفته بودم که بر سر عهد و پیمانی که در آن شب مهتاب با همه صداقتم کرده بودم بمانم، یکی دوسال گذشت و من هنوز وا نداده بودم، اما... اما هیچ چیز به نفع ما نبود، به نفع من و او! و زندگی آنگونه که اون فرصت تجربه اش رو نیافته بود در من رسوخ کرد. سست شدن عهدم را حس میکردم اما نمیخواستم باورش کنم. و اون بهتر از هر کسی میفهمید که من دیگه اون دوست همدل قدیم نیستم. عجله داشتم که تا باقی اراده ام بر باد نرفته زودتر بروم، که نشد.
بعد از ظهر یکی از روزهای بهار بود گمانم، پشت دیوارهای دانشکده معدن، وقتی در چشمان خیس دوستی خیره شده بودم، فهمیدم که عهد شکنی میکنم و دیگر رفتنی نیستم. روح آرمانخواه همزادم از من جدا شده بود و جایی  در دوردست ها به گذشته پیوسته بود. احساس خلا و سبکی می‌کردم و من دختری کوتاه، کمی چاق و با شادی ای ترس‌خورده و آمیخته به عذاب وجدان بر جا ماندم.
ناامید یش حقیقتا برایم کشنده بود. اما نمیتونستم کاری بکنم، باید به خودم وفادار میموندم. برام نوشت:" اگر خواستی روزی قصه این اندوه را برای کسی بازگو کنی، آن شعر اخوان را بخوان که: در این زمانه عسرت به شاعران زمان برگ رخصتی دادند که از معاشقه سرو قمری و لاله سرودها بسرایند، نرمتر از آب و ژرف تر از خواب.
چون خزان رسید، لاله –ناپایدارترین عاشق- هم رفتنی شد، اما سرو و قمری می‌مانند و باز ترانه ساز خواهند کرد."