ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

هواخوری



از هواخوری رفتن بدم می اومد و از موندن توی اتاق متنفر بودم،یه روز درمیون،نیم ساعت! باید میرفتم، عصر بود  با همسلولی جدیدم رفتیم، حاج خانم با لبخند همیشگیش، که متناسب با حال خودت میتونست مهربانانه یه تمسخر آلود به نظر بیاد، در حالیکه درو می بست گفت: نیم ساعت دیگه میام.
همسلولی چند قدم جلوتر اومد، یه لحظه ایستاد بعد دسشو گرفت جلوی صورتشو بلند زد زیر گریه،باد می اومد و چند تا پلاستیکو که هر چی سر به دیوار می کوبیدند راهی به بیرون پیدا نمی کردن تو هواخوری می چرخوند ، رفتم روبروش یکم ایستادم و بعد نشستم و دستشو از روی صورتش برداشتم، قبلش به نظرم میانسال اومده بود، اما حالا پیر بود، دیدم حال خودمم هم بهتر از این نیست ، دلداری دادن  احمقانه ترین و آخرین کار ممکن بود، بلن شدم.
شروع کردم به گشتن دور هواخوری، فکر کردم، کاش میشد به آزادی فکر نکرد، کاش میشد حدالقل یه لحظه به آزادی فکر نکرد، هواخوری یه مکعب سیمانی بود با یه درپوش آبی.
همسلولی اون وسط نشسته بود و من دورش میچرخیدم، انگار مکعب سیمانی تو سرم داشت بازتولید میشد، اصلا انگار این ادامه ذهنم بود که از گوشه سرم زده بود بیرون و رشد کرده بود، من حجم خالی بودم که باد آشغالا رو توش میچرخوندو زنی وسطش نشسته بود و زار میزد.

رفتم نشستم تو یکی از کنجا، زانو هامو بغل کردم، یه کلاغ رو سیم خارادارا قارقار گوشخراشی می کرد و تو آسمون پرنده ای بود که منو به آزادیش حسود می کرد، فقط از حماقتش تعجب میکردم که چرا بالای این جای منفور پرواز میکنه، خب برو اونورتر احمق! همه چیز همون قدر که پیش از این شنیده بودم کلیشه ای و تکراری بود، همان اندوه و آرزو مندی که می گفتن بود!
فکر کردم این شنیده ها که شبیه بود، بذار بدوم  و ورزش کنم، شاید مقاومت هم معنی پیدا کرد، پاشدم و شروع به دویدن کردم، پاهام خواب رفته بود و هی زانوهام خم میشد، شبیه ادا درآرودن بود، و مسخره ، احساس می کردم که شبیه اون گرگه توی کارتون گرگ و خرگوش شده بودم ( اسم کارتونه یادم نیست!! ) که دور خود آجر چیده بود و رفته بود بالا و بعد توش گیر کرده بود و سعی میکرد بیاد بیرون! فکر کردم اگه دورخیز کنم شاید بتونم از دیوار روبرو برم بالا!!! اما از دوربین خجالت می کشیدم! از فکرم خندم گرفت، همسلولی سرشو بلند کرد و نگام کرد، گریه اش آروم شده بود، دلم میخواست همینجوری بدوم و بدوم، مثل حرکت با سرعت ثابت روی سطح بدون جاذبه، هیچ انرژی ای مصرف نمیشد! به همه کارتونایی فکر کردم که توش کسی جایی گیر کرده بود،سندباد تو چاه، پسر شجاع تو یه حفره توی کوه، رابینسون کروزوئه توی جزیره ، برده رقصان تو کشتی و ...
کلید توی قفل چرخید، حاج خانم گفت : دخترا! نیم ساعت تمومه. میترسیدم راه برم، بایستم و یا بشینم، کاش ولم میکرد همینجوری بدوم ، رویا زایل شد، مکعب برگشت سرجاش توی سرم، و منم همینطور.

 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

صف توالت

دیشب از لحظه ای که خوابیدم  تا خود صبح خوابی میدیدم که گمانم طعنه ناخودآگاهم به زندگیم بود!! توی خوابم در جایی شبیه به خونه قبلی عمو علی اینا تو چه سر بودم، توالت اونا یه جایی پشت خونه و تو مسیری کمابیش پیچاپیچ بود و مثل اکثر توالت های چه سر سقف نداشت، توی خوابم  اونجا به جای یه توالت چند تا داشت و دیگرانی که نمیشناختمشون در حال رفت و آمد بودن، من ازصبح تا شب پشت در یکی از این توالت ها منتظر نشسته بودم تا خالی بشه، یه نفر قبل  از من بود که  بیرون اومدنش تا صبح طول کشید!! هی بقیه می اومدن و از بقیه توالتا استفاده میکردن و میرفتن و و منو که به شکل احمقانه ای به در این توالت چشم دوخته بودم مسخره می کردن! کسی که اون تو بود هر از گاهی از لای در نگام میکرد و انگار عامدانه منو منتظر نگه داشته بود، بقیه به من میگفتن که فقط دارم وقتمو تلف میکنم، اما انگار اصلا واسم مهم نبود و من به اندازه تموم زندگیم وقت داشتم که منتظر بمونم... زمان توی خوابم برعکس زمانه بیرون خواب بود، یعنی صبح تا شب، اما  گذر تمام این زمانو حس کردم، بعد شب شد و دیگه کسی نمیومد، من همونجا نشسته بودم و یه چشم به در توالت و یه چشم به آسمون داشتم که پر از ستاره بود، و با خودم فکر میکردم خوبه دستشویی سقف نداره !در حالی که حس میکردم بوی گند تمام خوابم رو برداشته، بیدار شدم.