۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

شیرین/ تلخ



. آخرین بار سر پیچ مخابرات دیدمش، با تی شرت قرمز و جلیقه طوسی، خیلی بهش میاد این لباس، صدا میزنم : " شیرین کجا؟ "  موهاش خوب بلند شده، از این فاصله سفیداشم معلوم نیست! روشو که برمیگردونه تو هوا تاب میخوره و دوباره میریزه رو شونش! میگه:" چیزی نیست انگار اسم بابامو اشتباه وارد کردن!" تا برسم به در مامور درو بسته و چند تا مامور دیگه هم بهش اضافه شدن، از پشت میله ها میبینم که داره باهاشون بحث میکنه که "چرا این موقع شب حالا؟! " در مخابرات  بسته میشه و بعد دربعدی و...
تمام آنچه نباید از ذهنم میگذره، و دلم آشوب میشه، بچه های دیگه هم میان نازیلا، مهدیه، بهار، شبنم و... همه چیز غیر عادیه، هنوز ساعت خاموشی نشده، ساعت یه ربع به دهه، برقا رو خاموش نکردن اما درا رو بستن! همیشه زندانی رای کار این کارو میکنه، و کلیدارو از لای نرده  ها میندازه بیرون، اما امشب نه، میزینم به در، و هی صدا میکنیم و صدا میکنیم،  صدا تو اتاقک کوچیک مخابرات میپیچه و برمیگرده! حالا همه مالیا و قتلیا هم اومدن، میگن :" نترسین چیزی نیست، امروز که سه شنبه نیست" اما مطمئن به نظر نمیان، میشینیم کنار در نرده ای، نزیکترین جای ممکن به اون، همیشه از سه شنبه ها میترسیدم به خاطر کبری و سوگند و شهلا و... اما حالا شنبه ها هم اضافه شد، مثل ضربه ای نابگاه که ممکنه از هر جایی سر برسه، و تو همیشه با عضلات منقبض و اعصابی کشیده منتظر میمونی! احساس سرمای بدی دارم، انگار که همه سرمای محیط هم از منه! ساعت 10 شد! واقعا فقط یه ربع گذشته؟!! جرئت نگاه کردن تو چشمای بقیه رو ندارم، نمیدونم از فکرای خودم میترسم یا اونا!همه بیدارن، "م" از زندانیای مالی دوست قدیمی شیرین بیهوش شده و تا کمی حالش جا میاد و حواسش جمع میشه، باز با صدای  بلند میزنه زیر گریه، ازم میپرسه: " چی پوشیده بود؟! سردش نشه؟! شام چی خورده؟! " "شام زندانو خوردیم، سوسیس ، سیب زمینی، طبق معمول فقط سیب زمینی هاشو سوا کرد و با سس خورد" وکیل بند پیرزن مهربونیه با لهجه ترکی غلیظش میگه:" عزیز جون، ایشالا که هیچی نیست تورو خدا برین تو اتاقاتون، تو جاتون دراز بکشین..." نمیشه خوابید، حتی نمیتونم بشینم، باید را برم خیره به دوربین نگاه میکنم، " چرا پس امشب نمیان سرکشی؟ چرا نمیان تذکر بدن! مگه نمیبینن همه بیدارن!" خبری نیست! هیچی و این بدترین خبره.
ساعت از دوازده گذشته، همه وجودم تیر میکشه ، میرم تو اتاق، همه یا تو تختاشون نشستن و یا دارن راه میرن، میرم تو تختم! هراس انگیزه! شیرین واقعا نیست تو تخت کناری، سه ساعت پیش اینجا با هم ریاضی خوندیم و هنوز بساطش پهنه! آسمون نیم ابریه و مردد باریدن و نباردین! یه پرنده با سماجت عجیبی و به تنهایی میخونه، زمان انگار متوقف شده و لحظات برای گذشتن باج خواهی میکنن بالشمو میذارم سمت شیرین و ناخودآگاه دستم میره به طرف جایی که معمولا صورتش  بود دستم تو هوا معلق میمونه و اشک دیگه مجال نمیده...
انگار بختکی نشسته رو سینه ام و را گلومو بسته، بلند میشم و میام پایین، پتو مسافرتیمو میپیچم دورم، بهار و انقد سرد!! وسط اتاق که میرسم نازیلا بغلم میکنه و تو چشمام نگاه میکنه، و میگه: " منتظر برگشتنش نباش، شیرینمون رفت" تو چشماش که نگاه میکنم انگار می افتم تو یه چاه عمیق که ته نداره . زانوهام سسته، اما نمیتونم بشینم، باز میرم دم پنجره! ساعت چنده؟ اذان نشده؟ پرنده دست برنمیداره، شیرین یه شعر کردی رو زیر لب زمزمه میکنه، صداش خیلی خوب نیست اما این آهنگو خوب میخونه، مثل کردی رقصیدنش، میگم خب اینکه خوندی یعنی چی؟ میگه: " سخته ترجمه اش، اما تقریبا اینجوریه که یه پرنده ست که تیر خورده و تو کوهستان رها شده، داره میگرده دنبال یه سایه و خودشو به پناه سنگا میکشونه..."
 صدای اذان میاد و من به ته چاه میرسم...  




















۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

جای من اینجا نیست!


از بچگی تا نوجونیمو تابستونا توی ییلاقی وسط کوه، خیلی دور از شهر و حتی روستای اصلی ( به اندازه نصف روز پیاده تا روستا راه بود) میگذروندم، مادربزرگم تنها بود و باید با اون میموندم.

خب خیلی خیال انگیز نبود، یا شبیه تعطیلات تابستانی خوشایندی که توی فیلما میبینیم که پرماجرا و با شیطنت سپری میشه، هر چند که من در حد توانم  و تا جایی که شرایط اجازه میداد،اینکارو میکردم، اما به تنهایی ،چون تقریبا بچه دیگه ای اونجا نبود، یکی دوتایی هم که بودن خیلی کوچیک بودن و به کار من نمیومدن، خب به ناچار من میموندم و سنگ و درخت و البته گوسفندا، هم به عنوان مخاطب و هم اسباب بازی و ...
حالا که بهش فکر میکنم چندان بد هم نبود،  یه دختر کوچولوی کر و کثیف با موهایی بلند( که واقعا نمیفهمم توی اون قحط حمام چه اصراری به بلندیش بود!)! وسط طبیعت بکر و فوق العاده که از گرماو خلوتی وسط روز سوءاستفاده میکرد و پشت یه تخت سنگ بزرگ کنار رودخونه، واسه خودش استخر درست میکرد به خیال خودش آبتنی میکرد، در حالی که عمق آب به زحمت به قوزک پاش میرسید! اونوقت فکر میکرد شبیه دخترکان زیبای کارتونایی که دیده بوده، هایدی، دخترای مهاجران و... اما الان بیشتر حس میکنم به  بچه های تو فیلمای بهمن قبادی شبیه بودم!

با صنم، عروس یکی از خانواده ها که زن قوی و بنیه داری بود عصرا برای جمع کردن هیزم میرفتیم، خب من با اون که نمیتونستم برابری کنم، اما بالاخره باید چیزی با خودم به خونه میبردم دیگه!
بعد از همه بدبختی ها و تو خاک غلت خوردنایی که برای کندن شاخه های و ریشه ای خشک درختا میکشیدم تازه بخش غم انگیز داستانم شروع میشد، چیدن چوبها رو طناب به طوری که بخش صاف اش با بدنت تماس داشته باشه و به دوش کشیدن اش قلق خاصی داشت که من بلد نبودم، صنم بارشو میبست و راه میافتاد، منم همان کار اونو میکردم، اما چند قدم نرفته، چوب های من شروع به ریختن میکرد و پشتم رو میخراشید، نمی خواستم  اون از میدان دیدم خاج بشه، چون تو برگشت دیگه هوا رو به تاریکی میرفت و میترسیدم، پس نمی ایستادم تا مرتبشون کنم و اونا هم هی پشتمو میخراشیدن و میخراشیدن! دیگه از نیمه های راه اشکم درمیومد و هی با خودم فکر میکردم من نباید اینجا باشم، جای من اینجا نیست...

هفته پیش تو یه سری از کلاسایی که یه شرکت واردات لوازم آرایش به  عنوان شرایط استخدامش کذاشته بود شرکت کرده بودم، سر کلاس همون حسو داشتم، انگار یه چیزی داشت پشتمو میخراشید و یکی تو سرم میگفت، جای تو اینجا نیست...

توی جمع دوستانم که هستم، تو خیابون که قدم میزنم،  همه اش همینه حس میکنم به هیج جا نمیام، انگار شبیه یه تیکه از یه پازلی شدم که هیچ جا جا نمیافته و چفت نمیشه، دوست دارم فکر کنم یه جایی پازلی هست که فقط با من تکمیل میشه، اما میدونم احمقانه ست، بیشتر به نظر میاد جای من بهرحال همونجاییه که ایستادم و باید زواید رو بتراشم تا جا بیافتم، اگه بخوام جا بیافتم! اگه نه که باید مثل همون یه تیکه پازل بیمصرف که جدا از زمینه اش نه به درد خودش میخوره و نه دیگران، سر کنم تا تموم شه.

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

بی آرزو چه میکنی ای دوست...


از این طرف بریم یا اونور؟!
چی بخوریم؟!
کدومو بخریم؟!

اینها سوالاییه که جوابش برای من اکثر اوقات فرقی نمیکنه ست! میل، و علاقه مشخص و یا گاها شدید به چیزی داشتن رو مدتیه حس میکنم از دست دادم، خیلی براش نگران و ناراحتم، حتی گاهی ادای علاقه مند بودن رو درمیارم که پیش خودم بگم نه، خب من به فلان دلیل فلان جا گفتم که برام فرقی نمیکنه اگر نه این من، ببین اینودوست دارم! اما خب خودم که میدونم اداست، بعد فکر کردم این بیمیل شدنم هم شاید چنین پروسه ای داشت! یعنی انقدر خودمو بیعلاقه نشون دادم و که کم کم همانی شدم که نشان میدادم،اینکه چرا اینکارو میکردم هم دلایل خودشو داره، فکر کنم دلیل اصلی اش این بود که نمیتونستم خیلی چیزا رو داشته باشم و هی به خوم گفتم که عاطفه اصلا تو چرا باید اونو بخوای ؟! مگه بدون اون نمیشه، و هی شد و شد...البته یه دلیل دیگه ای هم میتونه داشته باشه احتمالا و اونم تردیده!البته این دو تا ممکنه موازی هم رشد کرده باشن، و یا به تعبیری حتی میتونن یکی باشن! من چون مجبورم انتخاب کنم، و خیلی وقتا برام بالسویه ست چیزایی که از بینشون انتخاب میکنم، همیشه مردد به نظر میام و  مدام آونگم! و هی از خودم میپرسم که واقعا چطور آدما میتونن بین چیزایی که فرقی با هم نمیکنن اینهمه تفاوت قائل بشن و با اطمینان و صدای بلند درباره خوبی یکی و بدی دیگری حرف بزنن در حالیه که کافیه تو فقط کمی به فن بیان مسلط باشی تا بتونی کیفیت و وضعیت اون چیز رو در نظر دیگری تغییر بدی ! خب من هم میخواستم ساده لوح به نظر نیام و واسه همین فریب این تفاوت هارو نخوردم!! اما انگار یه چیزی رو این وسط باهاش از دست دادم و اون ذایقه شخصی ام بود! چجوری بگم! مثل اینکه سوا از اینکه غذا خوبه یا بد تو حس چشایی تو از دست داده باشی،  من این وسط بدون اونکه بفهمم از کیفیت زندگیم کاسته شد!! و اینه که حالا من بی آرزو موندم و  برای اینکه از کمبودها آزار نبینم و احمق به نظر نیام، حماقت کردم و یه آسیب اساسی به خودم زدم و مرکز میل ام رو نابود و یا حدالقل موقتا غیر فعالش کردم. جزئیات زیبای زندگیم بیرنگ شد و تبدیل به آدم خنثی ای شدم که بیشتر حسرتای زندگی رو از دست داده و حالا حسرت یه حسرت مونده رو دل اش!!

البته خوشبختانه فکر میکنم هنوز "کی" ( چه کسی!) برام فرق میکنه!

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

هواخوری



از هواخوری رفتن بدم می اومد و از موندن توی اتاق متنفر بودم،یه روز درمیون،نیم ساعت! باید میرفتم، عصر بود  با همسلولی جدیدم رفتیم، حاج خانم با لبخند همیشگیش، که متناسب با حال خودت میتونست مهربانانه یه تمسخر آلود به نظر بیاد، در حالیکه درو می بست گفت: نیم ساعت دیگه میام.
همسلولی چند قدم جلوتر اومد، یه لحظه ایستاد بعد دسشو گرفت جلوی صورتشو بلند زد زیر گریه،باد می اومد و چند تا پلاستیکو که هر چی سر به دیوار می کوبیدند راهی به بیرون پیدا نمی کردن تو هواخوری می چرخوند ، رفتم روبروش یکم ایستادم و بعد نشستم و دستشو از روی صورتش برداشتم، قبلش به نظرم میانسال اومده بود، اما حالا پیر بود، دیدم حال خودمم هم بهتر از این نیست ، دلداری دادن  احمقانه ترین و آخرین کار ممکن بود، بلن شدم.
شروع کردم به گشتن دور هواخوری، فکر کردم، کاش میشد به آزادی فکر نکرد، کاش میشد حدالقل یه لحظه به آزادی فکر نکرد، هواخوری یه مکعب سیمانی بود با یه درپوش آبی.
همسلولی اون وسط نشسته بود و من دورش میچرخیدم، انگار مکعب سیمانی تو سرم داشت بازتولید میشد، اصلا انگار این ادامه ذهنم بود که از گوشه سرم زده بود بیرون و رشد کرده بود، من حجم خالی بودم که باد آشغالا رو توش میچرخوندو زنی وسطش نشسته بود و زار میزد.

رفتم نشستم تو یکی از کنجا، زانو هامو بغل کردم، یه کلاغ رو سیم خارادارا قارقار گوشخراشی می کرد و تو آسمون پرنده ای بود که منو به آزادیش حسود می کرد، فقط از حماقتش تعجب میکردم که چرا بالای این جای منفور پرواز میکنه، خب برو اونورتر احمق! همه چیز همون قدر که پیش از این شنیده بودم کلیشه ای و تکراری بود، همان اندوه و آرزو مندی که می گفتن بود!
فکر کردم این شنیده ها که شبیه بود، بذار بدوم  و ورزش کنم، شاید مقاومت هم معنی پیدا کرد، پاشدم و شروع به دویدن کردم، پاهام خواب رفته بود و هی زانوهام خم میشد، شبیه ادا درآرودن بود، و مسخره ، احساس می کردم که شبیه اون گرگه توی کارتون گرگ و خرگوش شده بودم ( اسم کارتونه یادم نیست!! ) که دور خود آجر چیده بود و رفته بود بالا و بعد توش گیر کرده بود و سعی میکرد بیاد بیرون! فکر کردم اگه دورخیز کنم شاید بتونم از دیوار روبرو برم بالا!!! اما از دوربین خجالت می کشیدم! از فکرم خندم گرفت، همسلولی سرشو بلند کرد و نگام کرد، گریه اش آروم شده بود، دلم میخواست همینجوری بدوم و بدوم، مثل حرکت با سرعت ثابت روی سطح بدون جاذبه، هیچ انرژی ای مصرف نمیشد! به همه کارتونایی فکر کردم که توش کسی جایی گیر کرده بود،سندباد تو چاه، پسر شجاع تو یه حفره توی کوه، رابینسون کروزوئه توی جزیره ، برده رقصان تو کشتی و ...
کلید توی قفل چرخید، حاج خانم گفت : دخترا! نیم ساعت تمومه. میترسیدم راه برم، بایستم و یا بشینم، کاش ولم میکرد همینجوری بدوم ، رویا زایل شد، مکعب برگشت سرجاش توی سرم، و منم همینطور.

 

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

صف توالت

دیشب از لحظه ای که خوابیدم  تا خود صبح خوابی میدیدم که گمانم طعنه ناخودآگاهم به زندگیم بود!! توی خوابم در جایی شبیه به خونه قبلی عمو علی اینا تو چه سر بودم، توالت اونا یه جایی پشت خونه و تو مسیری کمابیش پیچاپیچ بود و مثل اکثر توالت های چه سر سقف نداشت، توی خوابم  اونجا به جای یه توالت چند تا داشت و دیگرانی که نمیشناختمشون در حال رفت و آمد بودن، من ازصبح تا شب پشت در یکی از این توالت ها منتظر نشسته بودم تا خالی بشه، یه نفر قبل  از من بود که  بیرون اومدنش تا صبح طول کشید!! هی بقیه می اومدن و از بقیه توالتا استفاده میکردن و میرفتن و و منو که به شکل احمقانه ای به در این توالت چشم دوخته بودم مسخره می کردن! کسی که اون تو بود هر از گاهی از لای در نگام میکرد و انگار عامدانه منو منتظر نگه داشته بود، بقیه به من میگفتن که فقط دارم وقتمو تلف میکنم، اما انگار اصلا واسم مهم نبود و من به اندازه تموم زندگیم وقت داشتم که منتظر بمونم... زمان توی خوابم برعکس زمانه بیرون خواب بود، یعنی صبح تا شب، اما  گذر تمام این زمانو حس کردم، بعد شب شد و دیگه کسی نمیومد، من همونجا نشسته بودم و یه چشم به در توالت و یه چشم به آسمون داشتم که پر از ستاره بود، و با خودم فکر میکردم خوبه دستشویی سقف نداره !در حالی که حس میکردم بوی گند تمام خوابم رو برداشته، بیدار شدم.

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

معمولیه معمولی!

یه جایی تو فیلم آتش بس مهناز افشار برای اینکه به دوست شوهرش توهین کنه میگه " تو یه آدم معمولی هستی"  و یا چیزی تو این مایه ها به گمانم، و اون هم خیلی بهش برمیخوره.
منم  همیشه ترسم همین بود، ترس معمولی و متوسط بودن، البته باید توضیح بیشتری بدم، چون وضعیت کمی تناقض آلوده، چرا که همیشه از دیده شدن هم ابا  داشتم، چند وقت پیش داشتم به دوستی میگ فتم که: تهرانو دوس دارم چون توش غرق میشی، هر جوری که میخواهی باش! کسی توجه  ای بهت نمی کنه و در عین اینکه می پذیرنت! و در معرض قضاوت دایم نیستی"
اما از اون طرف، انگار دوست دارم یه جایی پیش خودم مطمئن باشم که معمولی نیستم، و از اون احساس رضایت کنم و بدونم که اگه بازی نمی کنم و پشت دست می شینم، نه به خاطر اینکه بلد نیستم بازی کنم، بلکه به این دلیله که دارم از جایی دورتر و مسلط تر به بازی نگاهش میکنم، انگار که باز ی منه و بهش سوارم و کافیه اراده کنم تا به شیوه ای خارق العاده و غبر معمول درش باشم، خب این سر مثبت محور معمولی بودنه ( بیاید یه محور در نظر بگیریم که نقطه صفر و اطرافش معمولیت و و دو انتهای آن غیر معمول بودنه!! البته این تعبیر به گمانم خیلی مکانیکه و شاید نه تنها مسئله رو روشن تر نکنه، که حتی ممکنه مارو به بیراهه ببره اما الان چیز دیگه ای به ذهنم نمیاد ) واز طرف دیگه  این گریز ذهنی در من به حدی بود که سر منفی محور را هم به نقطه صفر ترجح میدادم، وادادگی و رها کردن هر آنچه که به زندگیم تعادل و سر و سامون میده حس خوبی بهم میداد. و البته بگم که اینا همه جریانای ذهنی بود و من توی دنیای بیرون همیشه آدمی محتاط با حفظ فاصله معقول از دو سر طیف بودم و جفتک پرانی های گاه به گاه ذهن رو هم در آستانه فروپاشی تعادل و درغلطیدن به "غیر معمول " سرکوب کردم. بجز شاید یکی دو موردی که از دست بدر شد!!
اما بعد باز درمیان همون جریانهای ذهنی و در برخورد با غیر معمولان چیزی فهمیدم! فهمیدم که این یه میل کاملا معمولیه درمن! و همین خواست با کمی بالا و پایین در خیلیا وجود داره، و هر تلاش من در این زمینه نقض غرضه!! و منو وارد گروهی از راسته " غیرمعمول خواهان معمولی " میکنه!
انگار که تو خواسته باشی بری تو یه جنگل بکر و وحشی و کلی برای خودت داستانو پرهیجان و رمز آلود کردی و بعد از اینکه وارد شدی میفهمی که این فقط یه منطقه حفاظت شدست که بچه ها توش دور میزنن و دستشونو میکنن تو حلق شیرایی که دندوناش از قبل کشیده شده، و یه عالمه راه با پاکوب های خوب و آسون درش هست، که گروهی ازش گذشتن! و کسی از یه بلندگوی غیرمعمول (مثلا شبیه آفتابه!!) داره جو میده که " بیاید و هیجان غیر معمول بودن را در جنگل های بکر ما امتحان کنید!! شما ، آره شما به طرز خوشایندی غیرعادی به نظر میاید! بفرمایید...." و آخرش میبینی که حتی شانس اینو نداری که مثل پینوکیو از ته داستان مثل یه الاغ دربیای چون یه عالمه از این گوش درازا قبل از تو توی این مرتع چریدن!!
و این جوریه که بارو بندیلتو جمع میکنی و به دنیای " معمولیه معمولی" برمیگردی!!


۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه


گریه مون هیچ، خنده مون هیچ!

 

* اينجوري که دمر خوابيدم و از روي تخت طبقه دومم ( توي قطار) بيرونو نگاه ميکنم حال خوشي دارم، فک ميکنم که کاش اين قطار همينجوري بره و قرار نباشه که به جايي برسم، اما ميدونم چند دقيقه ديگه که عضلات شکمم درد بگيره و هوا سردتر بشه، پشيمون ميشم، بهتره برسم به جايي و بد اونجا هم نمونم و همينطوري بگذره تا تموم شه، يا مثل همين چند وقت پيش يا مثل حالاي مصطفي امکان اينکه برم جاي ديگه رو نداشته باشم، اونجوري که به يه جا سنجاق شم !ديگه لازم نيست به بعد فکر کنم .

*به تونل که میرسیم پنجره رو زود میبندم که دود نپیچه تو کوپه، چراغو خاموش میکنم،  نشسته و خیره شده به بیرون، ماه کامله به گمانم  یه شب کمتر یا بیشتر! قطار به سرعت از میان دشتها گذشته و حالا رسیده به کوها ، پل ها و تونل های لرستان. گوشه روسریش رو گرفته جلوی دهنش، هر چی خیره میشم تو تاریکی متوجه نمیشم داره گریه میکنه یا به خاطر دوده، از صبح کیسه زیر چشمش انگار پر شده و چین های گوشه چشمش عمیق تر. از در زندان که اومدیم بیرون بغض داشت، میگه: نمیدونم چرا اینجوریه، تا لحظه ای که ببینمش همه اش اضطرابه و از اون وقت هم همه اش حسرت! صدام میکنه میگه:" عاطفه ببین این کوهو چه قشنگه، همه اش که ازش میگذریم شبه و خوب دیده نمیشه، اما تو مهتاب امشب میشه،"  خوبه خیالم راحت شد ، گریه نمیکنه.

 

*فایده نداره، خیلی زود همه چیز برمیگرده سرجای اولش، انگار ما نبودیم ک تو سالن ملاقات خالی و بزرگ کارون با اون میزا و صندلیای عجیب و غریبش، نشستیم، حرف زدیم، خندیدم و پسته خوردیم و غیبت کردیم!! شبیه یکی از همون رویاهای ریز و درشته و شاید حتی نه به خوبی و صیقل یافتگی اونا، روی صندلی سرد راه آهن که میشینم، اونو از پشت دری که ناپدید شد دنبال میکنم، احتمالا بعد از اون در یه سالن طویل رو تا ته اش میره، انقدر که بقیه راه تو ذهنم  ساخته بشه وشاید  بعد از هواخوری میگذره،  مه متعجبش  میکنه و کمی دلگیر، اما به روی خودش نمیاره، و بعد از کریدور تا برسه به اتاقش ( معمولا میل به قدم زدن نیست بعد ملاقات،) خوش و بشی با هم اتاقیا، که چه خبر؟ و کی اومد و... وفرض میکنیم چایی و خرمایی هم میخوره و بعد میره توی تخت. خب فک کنیم پنجره ای اون روبرو باشه که بشه خیر شد توی مه، و شروع به بالا و پایین کردن اونچه که دیده و شنیده شد، کرد. اول کورمال کورمال و بعد کمی شفاف ترو فارغ البال تر، (بخصوص اگه رویایی شیرین باشه) در حالی که طاقباز خوابیده و دستشو زیر سرش قلاب کرده، و بعد شاید با احساس سرما  سنگینی از فعالیت غیر معمول امروز و میل به خواب و پرسه زدن در همین رویاها پتو رو تا زیر چونه اش بالا بکشه و سر رو توی بالش فرو کنه و کم کمک بخوابه... همین!
 

 ****

 

خب! اینا تلاشایی بود برای نوشتن چیزی شبیه سفرنامه!!  داستانی بود که نیاز به نوشتن داشت، اما راهی پیدا نمیکرد بری بیرون اومدن، و هی شد تلاش ناموفق، انگار ذهنم هرز شده، هی در میره. یادمه قدیما (دقیقا نمیدونم تا کی؟) خیلی تکلیفم با خودم و حسام مشخص تر بود، مثلا مرز مشخصی بین غم و شادی ام بود و هر کدوم آثار و نشانه هایی داشت، به سادگی زایل نمیشد، شاید خودمو سفت میگرفتم و به زور نگه شون میداشتم، وقتی میرفتم تو فاز افسردگی چند روزی میموندم و یا شنگول که میشدم علیرغم هر چیزی که پیش می اومد به خودم میگفتم " منکه حالم خوبه، ولش کن.."

اما حالا حس میکنم شل و بی شکل شدم، انگار هر لحظه با تمام وجودم از تعین گریزانم، داشتم به دوستی میگفتم" که حالم  گرفته ست" و همونوقت داشتم فک میگردم چرا دروغ میگی؟! گشتم دنبال نشانه اش . نیافتم! خب مسخره ست دیگه! وضعیت متغیری که حتی به اندازه توصیفش برای دیگری پایدار نسیت، فقط اینجوری حس میکنی داری خودت و بقیه رو دست میندازی، و انگار انکار و پس زدن هر حسی ، مثل جفتش باهاش به دنیا میاد، با تاخیر چنر ثانیه ای... یا نمیدونم، شاید گفتنش جادوشو باطل میکنه!

حالا  ربط این سفرنامه  نیمه کاره به این روده درازی ها! حس های هرز شده و در رونده، انقدر نمیماندن که من حتی بتونم به صورت پیوسته بنویسم، و باید دایم گوش خودم رو میگرفتم و مینشاندم پای یادداشتی که نیاز به نوشته شدن داشت! و نتیجه اش شد این آش شله قلمکار.  

.