۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

 
کاری از دستت برنمیاد
گاهی به نظر میاد که انصاف نیست کاری که میکنی و یا حرفی که میزنی، اما چه اهمیتی داره، مگه قراره همه چیز کاملا منصفانه پیش بره مگه تا بحال رفته، اصلا رفته باشه، هیچ کاری نمیتونی براش بکنی. نه! اصلا داستان تلافی نیست، اصلا چیزی برای تلافی کردن نیست واقعا! وقتی اینجوری باشی.اگه میشد بدت نمیومد که تو هم منصف و مهربان باشی، اما حالا به نظر میاد اصلا راه نداره و انگار بی انصافی به صواب نزدیکتره. به شرط اینکه وقتی دیگری هم چنین کرد تو سر خودت و اون نزنی، خب لابد برای اونم این بصواب نزدیکتر بوده ، هر کاری که از دستت برمیاد رو انجام بده و انچه رو که نمیتونی یکسره رها کن. چیزی که به گردن دیگران بندازی رو دل خودت میمونه و ابتکار عمل رو از دستت درمیبره یکسره میشی واکنش، حالا خشم یا ضعف.


۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

تنبیه
 
قرنطینه متادون دقیقا بالای انفرادی های تنبیهی بند عمومیه و دریچه های فنس دار و نزدیک به سقف انفرادی ها رو به حیاط و باغچه کوچک و دلپذیر قرنطینه ست. جوری که اگه روی پله های آهنی  (14 تا پله باشیب تند)  حیاط  بایستی میتونی از لای پره های هواکش یه گوشه از انفرادی ها رو ببینی و یا اگه خواستی یه لطفی به کسی که اونجاست بکنی میتونی چند کلمه ای باهاش حرف بزنی یا حتی یه سیگار براش بندازی! که البته باید پیه دیده شدن (با دوربین) و محروم شدن خودت و بقیه از هواخوری رو هم به تنت بمالی.
اما داستان انفرادی ها با آغاز شب شروع میشه! و شب، انفرادی روی دیگه شو به معتادی که روز تو بند یاغی گری کرده، دعوا را انداخته ، مواد فوخته و یا به مامورا فحش داده، نشون میده.
شب که در بندها بسته میشه و سکوت سنگین زندان فقط گه گاه با صدای نگهبان های پاس شب شکسته  میشه، به اون میگه که دیگه هیچ امیدی نیست که رفیق بامعرفتی پیدا بشه که قاپ نگهبانو بدزده و براش یه سیگار یا حتی سیگاری بیاره و یا حدالقل پشت در میله ای اول بند بایسته و باهاش حرف بزنه و یا پیغامی از یاری برسونه.
دیگه در حال جمع کردن بساط شامیم که شروع به صدا کردن میکنه، خطاب به نگهبان " خانم... ببخشید ، میشه به من یه نخ سیگار بدین . دارین شام میخورین؟ معذرت می خوام واقعا...."بعد از چند دقیقه چند ضربه آروم به در میزنه و دوباره همان.
توی صف دستشویی و مسواکم که صدای التماسش میاد " خانم... تو رو خدا ، جون مادرت، جون عزیزت، یه نخ! یه پک! بخدا دارم میمیرم..." و با شدت بیشتری  در میزنه.
یکی یکی بچه ها دارن میرن تو تختاشون و اتاق از جنب و جوش افتاده . میرم تو تختم . بی هیچ امیدی برای خواب. یه ربعی میگذره و بیهوده امیدوار میشیم که خوابیده باشه.
" اوهوی زنیکه...پیردختر.... مگه من باتو نیستم اکبیری " و با مشت و لگد و هر چیزی که دم دست داره به در و دیوار میکوبه " ببین! منکه همیشه این تو نمیمونم که! آخر که میام بیرون ببین چجوری....ت میدم " تمام ساختمون از ضربه هاش میلرزه. کم کم سلول های دیگه هم شروع  میکنند بعضی ها به زندانی و بعضی به زندان بان فحش میدن. و در جواب همه زندان بان از سر بند: " خفه شین"!
چند دقیقه سکوت کامل و بعد با صدای شکستن چیزی حتی قرص خورده ها هم از جا میپرن!  اینم از توالت فرنگی!!
در اصلی بند انفرادی با صدای شدیدی باز میشه. صدای فحش و التماس و جیغ و گریه...
اکثر بچه ها تو تختاشون نشستن و تو نور ضعیفی که از پروژکتور بیرون میاد به جایی تو هوا خیره شدن.
حالا دیگه صداش خیلی به صدای انسان شبیه نیست به ناله حیوون میمونه  و از اون بین کلمات نامفهومی گاهی به گوش میرسه " کثافتا... تور رو خدا.... دستمو باز...گه..."


۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

 
 
کشاکش من و میلم به نوشتن شده شبیه داستان ما و بچه هایی که توی تاکسی تو بغل مامانشون نشستن و تا وقتی که بهشون توجهی نداری هی کرم میریزن و شیرینکاری میکنن  تا نگاهشون کنی و بعد  از اینکه نگاه کردی و یه لبختد کوچولو بهشون زدی دیگه نگات نمیکنن! و یا اخم میکنن و  یه جوری شلنگ تخته میندازن که مانتو شلوارتو خاکی میکنن. و بالاخره یه جوری شاکیت میکنن تا ولشون کنی.

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

 
 
کابوس بیداری
نه!
من بیدار نمی شوم
از خواب تو.
خلسه رهایی تن
در دالان های پیچاپیچ خواب
اجازه گناه
و چشیدن بوسه ای نابگاه
اه از این صبح نابجا
از خواب تو
بیدار نمی شوم من
نه!
7صبح/23 بهمن 90/اوین
 
 


۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

بی شلوار شیرازی
تاپ دخترک توی تنش پاره شده بود و هر تیکه از موهای بلند و آشفته اش تو دست یکی بود. از چپ و راست با ضربه هایی به سر و صورت و پهلوش میزدن و اون جیغ میکشید و فحش میداد و "م"  و دوستانش با خونسردی ، خنده کنان و گویی تفریحانه میزدنش، نه با خشم و انتقام جویی! وحشت و استیصال دختر را به  راحتی حتی از اون فاصله دوری که من ایستاده بودم هم میشد دید. خون که از دهن و بینیش راه افتد همون وسط ولش کردند و رفتند. و اون مچاله در خود فحش میداد. چند نفر دویدند طرفش و افسر نگهبان ها رسیدند...
"م" به اتهام قتل و غارت اینجا بود و گویی با گروهی از دوستانش به مدت یک ماه کسی را شکنجه کردند و بعد کشته بودنش. (البته نمیدانم که واقعیت بود یا نه.)
با قدی متوسط و اندامی کاملا متناسب و شق و رق و موهای مشکی که دم اسبی می بستشان که چشم های بادامیش را بیشتر به سمت بالا میکشید و لبهایی قیطانی باریکی که حالت وحشی و بکری  به صورتش میداد. دختر جوان  به ظاهر سوسولی که بی شلوار شیرازی، بی جای خالکوبی و خودزنی ای در بدنش و بی ادعای مردانگی تابلویی، همراه دوستانش ( یا بهتر بگم نوچه هاش) بر بخشی از بند حکومت میکرد.و پایه شیشه بازی و مت بازی1 و کلا همه بازی های اونجا بود!! و عصر ها با ضبطی که از دفتر بند میگرفت دنسینگی به راه مینداخت که بیا و ببین!  که حتی "ن" خمار و سیگار به دست را هم به میدان می کشید تا  به یاد دوران " دافی" اش دستی تکان بده و خاکستر های سیگارش روبریزه.  
توی زمین والیبال دختر شیرین و خوش مشربی بود که به ازای هر برخورد غیر عمدی بارها عذر خواهی میکرد و باورت نمیشد این همان کسی ست که آنچنان با بی رحمی ضربه ها را به سر و صورت  دیگری وارد میکند. و به راحتی می توانست رفیق خوبی باشه.
روزی که برای محاکمه میرفت دیگر اثری از حریف بی رحم دعواها در او باقی نمانده بود و گویی مقهور قدرت بزرگتری شده بود.با رنگ و رویی زرد و چشمانی ترسیده توی کریدور بغلم کرد و گفت"  تورو خدا برام دعا کن!!" و من داشتم فکر میکردم " واقعا اون کارو کرده؟!!" ...
 
پ.ن : مت بازی اصطلاحیه که در زندان به جای همجنس بازی رایجه و گویی این را زندانیان سیاسی دهه هفتاد یادشان دادند تا دیگر به شریک های جنسی خود نگویند "دوست" و تفکیکی به وجود بیاید و از آن به بعد آنها از کلمه "مت" که گویی از لغت فرانسوی "متریس " یا معشوقه گرفته شده استفاده کردند. البته درمورد معنی متریس مطمئن نیستم و از زباندانی درست یا غلط آنرا نپرسیدم.


۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

زندگی روی سن
زندگی با دوربینی که همه جا و شب روز به همراه تو باشه عجیبه . انگار بازیگری هستی که بارو بندیلت را جمع کردی و روی سن ساکن شدی، و تماشاچیانی عبوس و بدگمان دائم تورو میپان!
همونجا میخوری ، میخوابی، میخندی ، گریه میکنی و همه اینها را طوری انجام میدی که در نقش ات تعریف شده چرا که میدونی در غیر این صورت و با یک اجرای ناامید کننده، نقشی به مراتب سخت تر ، تکنفره و با چشمی عبوس تر و کاونده تر در انتظارته . پس هر کاری که برای رهایی از اون بکنی نقض غرضه و تورو در برابرش عریان تر میکنه و میدونی که حالا حالاها نه کاتی در کار است و نه خسته نباشیدی.
وقتی تماشاچیات بی آنکه برای اجرای بی نقص ات کف و سوتی زده باشن و بی آنکه تو تعظیمی کرده باشی! بارو بندیلشون را جمع میکنن و به خونه میرن، تو میمونی تا بی هیچ استراحتی (مگر در حمام و دستشویی آنهم در حالت نشسته!!) ادامه داستان رو برای شیفت شب بازی کنی!
عجیب آنکه حضور این چشم های سیاه بی مژه از حضور خود زندان بان سنگین تره، نمیتوانی نادیده اش بگیری حتی اگه سعی کنی چون در لحظه ای که سعی میکنی با او باعث شده چنین کنی، پس هست.
گاهی روی تختم دراز میکشیدم و بهش زل میزدم، (من تخت 3 بودم . همیشه) و گاهی اون هم همینطور! دلم میخواست به واکنشش بندازم. پشتم را به دوربین میکردم و وانمود میکردم کاری میکنم که نمیخواهم ببیند! با ناله شاکیانه ای چشمان قورباغه ایش رو زوم میکرد، و بعد فقط لبخند فاتحانه من نصیبش میشد، آره! من فقط با نکرده ها و نداشته هایم لحظه ای احساس پیروزی میکردم. و فراموش میکردم این همان چیزی بود که او می خواست.
عجیب اینکه بعد از مدتی شاید دیگر بهش عادت کنی! حتی نه فقط عادت، اصلا فکر میکنی" باید باشه! برای امنیت ام لازمه" کسی میگفت: "حبس کشیدن بی دوربین هراس انگیزه!!"
اون امنیت رو به من میده در حالی که در من لانه کرده و تمام منو کنترل میکنه. حتی در آغوش کشیدن ها و بوسیدن هایم رو! و حتی تکان های ناخودآگاه بدنم رو در هنگام خواب، اون بدون هیچ مرزی در منه. هنوز هم هست . باور میکنی؟!


۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

 
بعدش چی میشه؟!
"ن" قتلی بود، قدبلند و دیلاق با شونه هایی افتاده و پشت قوز کرده! از دور که میدیدیش پیرزن به نظر می اومد و دقیقتر که نگاه میکردی میانسال، طرف صحبتش که میشدی تازه میفهمیدی 27 سالشه. رد پای یه زیبایی قدیمی تو صورتش بود. اما به خاطر کتک هایی که تو آگاهی خورده بود دندوناش شکسته بود و جای خالی دندونا لبارو به داخل میکشید و این همراه ابروهای پر و بیحالت و موهای با عجله و زیاد کوتاه شده اش، سرو روی عجیبی بهش میداد! بی سیگار نمی دیدیش و چنان بیخبر از خود راه میرفت که انگار داره خوابگردی میکنه.
طرفای ظهر تو هواخوری آفتابی میشد. با موهای درهم و برهم و چشم هایی قی کرده که به سختی باز میشد. و رد شوره بسته اشک روی صورت سبزه اش به جا مونده بود هر از گاهی مثل کسی که سرشو از تو آب بالا میاره تا نفس بگیره ، سرشو بلند میکرد و نگاهشو دور حیاط میچرخوند جوری که انگار دنبال کسی میگرده اما نگاهش به چیزی ثابت نمیشد و دوباره غرق میشد. اما اگه بعد از نگاه کردن بهت، می دیدت می اومد سراغت.
" آدم که میمیره چی میشه؟ خیلی بعدش عذاب میکشه؟ من اگه کشتمش یعنی چه بلایی سرش آوردم؟ بعدش من چی میشم؟ اعدام درد داره؟! کاش بمیرم، همینجوری خودم بمیرم. ببین باور کن من از پیشش که اومدم بیرون هنوز زنده بود. کاش بمیرم..."اون دنبال جواب نبود. منم جوابی نداشتم.
سیگار لای انگشتاش میسوخت و بالا میرفت بی آنکه پکی بهش زده باشه.